سلام،سلام به همه دوستای عزیزی که قدم رنجه کردن و اومدن به
کلبه حقیرانه من!
دوست دارم برای اولین پست یه داستان کوتاه زیبا
بنویسم،امیدوارم خوشتون بیاد:

عشق و دیوانگی
در زمان های بسیار
قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود،فضیلت ها و تباهی ها که در همه جا
شناور بودند،دور هم جمع شده بودند،در حالی که از بیکاری،خستگی و کسالت به سراغشان
آمده بودند.
ناگهان دانایی
ایستاد و گفت:بیایید یک بازی کنیم،مثلا قایم باشک!
همه از این پیشنهاد
شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد:من چشم میگذارم.از آنجایی که هیچ کس نمیخواست
دنبال دیوانگی بگردد،همه قبول کردند تا او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.
دیوانگی جلوی درختی
رفت و چشم هایشرا بست و شروع کردن به شمردن...یک...دو...سه... .
همه رفتند تا جایی
پنهان شوند!
لطافت خود را به
شاخ ماه آویزان کرد.خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد.اصالت در میان ابرها مخفی
شد.هوس به مرکز زمین رفت.دروغ گفت:زیر سنگی پنهان میشوم،اما به ته دریاچه رفت.طمع
داخل کیسه که خودش دوخته بود مخفی شد و دیوانگی مشغول شمردن بود،هفتادو
نه...هشتاد...هشتادویک... .
همه پنهان شدند به
جز عشق که همواره مردد بود و نمیتوانست تصمیم بگیرد و جای تعجب هم نیست،همه
میدانیم پنهان کردن عشق مشکل است.در همین حال دیوانگی به پایان شمارش میرسید،
نودوشش...نودوهفت... .
هنگامی که دیوانگی
به صد رسید عشق پرید و در بین یک بوته گل رز مخفی شد.
دیوانگی فریاد
زد:"آمدم"
و اولین کسی که
پیدا کرد تنبلی بود.چون تنبلی،تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و لطافت را پیدا
کرد که به شاخ ماه آویزان بود،دروغ ته دریاچه،هوس در مرکز زمین،یکی یکی همه را
پیدا کرد به جز عشق.
او از یافتن عشق
ناامید شده بود.حسادت در گوشش زمزمه کرد:عشق پشت بوته گل رز است.
دیوانگی شاخه چنگک
مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان آن را در بوته گل رز فرو کرد،ناگهان صدای
ناله ای از بین بوته ها بلند شد.عشق از پشت بوته بیرون آمد،با دست هایش صورت خود
را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون میزد.
چنگک به چشمان عشق
فرو رفته بود و او نمیتوانست جایی را ببیند.
عشق کور شده بود.
دیوانگی فریاد
زد:آه،خدایا!من چه کردم؟چگونه میتوانم تو را درمان کنم؟
و پاسخ
داد:"تو نمیتوانی مرا درمان کنی اما اگر میخواهی کاری کنی،راهنمای من
شو."
و از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست.
